نماز عید

علما، عبَاد، رهاد، قٌرَا و حفَاظ، لشکر و سپاه، همه و همه از خواص و عوام از زن و مرد و کوچک و بزرگ به انتظار ایستاده بودند. همه در سکوت و انتظار این همه جمعیت را کسی یک جا ندیده بود؛ نفس ها در سینه حبس شده بود و چشم به راهی این همه مردم، عجیب و دور از انتظار بود. همه راه ها و کوچه ها و برزن ها پر بود از سیاهی جمعیت. سر را بالا می گرفتی. جمعیتی بیش از آن را بر روی پشت بام ها می دیدی. جز صدای پرندگان و گاهگاه، وزش آرام نسیم، صدایی به گوش نمی رسید. انتظار ها دیگر به پایان رسیده بود. مامون (لعنت ا… علیه) را چونکه بیماری سختی فرا رسیده بود، از امام خواهش کرد نماز عید فطر را ایشان به جای آورند؛ اما با مخالفت سرسختانه امام رضا علیه السلام مواجه شد؛ از او اصرار و از امام انکار. اصرار مامون بالا گرفت و به حد التماس افتاد، مأمون خوب می دانست که اگر نماز عید فطر با آن همه اهمیت و عظمت برگزار نشود، بلای بزرگی بر سر حکومت بی اساسش خواهد آمد. با هزار ظاهر نمایی و فریب و با خدعه و نیرنگ توانسته بود زور خودش را بر میل و رغبت حضرت رضا (علیه السلام) بچرباند و حالا که خود را یک مسلمان با فضیلت جلوه داده بود، نماز عید و بر قراری اش بسیار با اهمیت بود؛ برای همین با اصرار و با توسل به زور، توانست نظر امام هشتم را جلب کند، اما امام اقامه نماز را پذیرفت به شرطی که به شیوه رسول ا… از منزل خارج شود و به نماز بپردازد. حالا مردم منتظر، آماده زیارت و اقامه نماز عید فطر به امامت امام هشتم بودند.

حضرت ثامن الحجج (علیه السلام) غسل کردند و لباس سفید پوشیدند، عطر امام همه جا را فرا گرفته بود، با چشم بسته هم می توانستی ایشان را دنبال کنی. نسیم، اولین خبر رسان حضور حضرت در کوچه و برزن بود، آنچنان عطر امام به مشام همه رسید که یکباره همه صلوات فرستادند. امام با پای برهنه سر به سوی آسمان بردند و با صدای بلند، تکبیر فرستادند، جمعیت که تا حالا سکوت کرده بود، همراه آن بزرگ، تکبیر می فرستادند و حرکت می کردند. در و دیوار، جن و انس و هر موجود بی جان و جانداری تکبیر می گفت و خود را همراه امام بزرگوار می کردند.

امام، عصا به دست حرکت می کردند و خیل عظیم مردم را همراه می کردند. همه می خواستند خود را شبیه ایشان کند، همه کفش ها را از پا کندند و پیاده و پا برهنه، پشت امام به راه افتادند. جمعیت تکبیر گو، از حالات عجیب امام هشتم، بی قرار شده بودند و گریه و زاری می کردند.

زمین و زمان را ولوله ای فرا گرفته بود که انگار، روز قیامت فرار رسیده است. انگار زمین هم زبان با مردم شده بود و به خود می لرزید، شهر مرو تا آن روز، چنین ولوله ای به خود ندیده بود و تا ظهور امام زمان نیز، چنین نخواهد شد. خبر به مأمون رسید، مأمون که این واقعه را تهدیدی برای حکومت بی پایه و اساس خود می دانست، فورا به دنبال امام فرستاد و ایشان را از ادامه راه منصرف کرد.