از محبت خارها گل می شود

داشتیم تو حیاط مدرسه فوتبال بازی می کردیم که یکی از همکلاسی هام به نام احمد یه تنه محکم به من زد و من روی زمین ولو شدم از آنحایی که خیلی دلخوشی ازش نداشتم تصمیم گرفتم که تلافی کنم و حقش را کف دستش بذارم. اواخر بازی بود که به بهانه توپ یک ضربه محکم به ساق پای احمد زدم و از من کینه زیادی به دل گرفته بود در همین حین معلم قرآن آقای کریمی از جلوی دفتر رد می شد که من و احمد را دید و از ما سوال کرد: چرا سر کلاس نمی روید؟ مگر الان درس قرآن ندارید؟

من ماجرا را برای آقای کریمی تعریف کردم. آقای کریمی سکوت کرد و به من و احمد گفت: میخواهم داستانی را برای شما تعریف کنم و من و احمد را به حیاط برد و شروع کرد به تعریف کردن که:  در زمان حیاط موسی بن جعفر علیه السلام  مردی بود که ایشان را خیلی آزار و اذیت می کرد و هر وقت آن حضرت را می دید به ایشان و پدرش امیرالمومنین علیه السلام دشنام می داد تا اینکه یک روز بعضی از نزدیکان امام  خدمت رسیدند و به ایشان گفتند: اگر شما اجازه بدهید حق این شخص را کف دستش می گذاریم و انتقام شما را از او می گیریم تا از شرش راحت بشویم. امام علیه السلام به آنها اجازه این کار را ندادند و آنها را از این کار نهی کردند. حضرت از محل کار آن شخص سوال کردند و معلوم شد که در اطراف شهر مدینه  کشاورزی می کند. امام برای ملاقات با آن شخص از شهر خارج شدند و زمانی به محل کار کشاورز رسیدند که در مزرعه مشغول کار بود. کشاورز با دیدن امام اخم کرد و شروع به فریاد نمود که: وارد مزرعه من نشو! مرد با بالا و پایین بردن دستانش  و بدو بیراه گفتن می خواست مانع ورود حضرت به مزرعه شود و بهانه می آورد و می گفت: زراعت مرا از بین نبر، وارد مشو. الان همه زحمت مرا نابود می کنی از آنجا وارد نشو. حضرت موسی بن جعفر علیه السلام به آرامی نزدیک آن مرد نشست و با گشاده رویی و خنده با مرد صحبت کردند و از کار و زندگی و درآمد کشاورز سوال نمودند و پرسیدند: چه مقدار خرج زراعت خود کرده ای؟ گفت: صد اشرفی. حضرت فرمود:‌ چه مقدار امیدواری که از آن بهره ببری؟ گفت نمی دانم. حضرت فرمود: چه اندزه امیدواری تا بدست بیاوری؟‌ گفت امیدوارم که دویست اشرفی عایدم شود.

حضرت موسی بن جعفر علیه السلام کیسه ای بیرون آوردند که در کیسه پول بود و به کشاورز بخشیدند و به مرد کشاورز گفتند: این را بگیر و روزی زراعتت نیز از آن خودت باشد. مرد کشاورز خیلی شرمنده شد، بلند شد و سر و روی حضرت را بوسید و از امام به خاطر کارهای زشت خود طلب بخشش کرد و امام (ع) نیز با خوشحالی برگشتند. روزی مرد کشاورز وارد مسجد شد و چشمش به حضرت موسی بن جعفر افتاد و گفت: « اَللهُ اَعْلَمُ حَیثُ یجْعَلُ رِسالَتَهْ: خداوند می داند رسالتش را در کجا قرار دهد» .همراهان حضرت با دیدن این صحنه به کشاورز گفتند:‌ چه اتفاقی افتاده که رفتارت اینقدر تغییر کرده؟‌ مرد کشاورز پاسخ داد: حرفم را باز هم تکرار می کنم و شروع کرد به دعا کردن برای آن حضرت. امام رو به نزدیکان خود کرد و فرمود: کدام کار بهتر بود آنچه شما میل داشتید انجام دهید یا آنچه من انجام دادم؟ من او را به مقدار پولی اصلاح کردم. آقای کریمی بعداز گفتن این جریان سکوت کرد، من و احمد خیلی شرمنده بودیم و از خجالت نمی توانستیم سرمان را بالا بیاوریم. بعد از چند لحظه هر دو با هم شروع به عذر خواهی از هم کردیم و به آقای کریمی قول دادیم که بعد از آن ماجرا دیگر این کار را تکرار نکنیم. آقای ناظم با دیدن این صحنه ما رو بخشید و اجازه داد با هم سر کلاس برویم و بعد از آن احمد یکی از دوستان صمیمی من شد.