تواضع

خیلی خسته بود کار روزانه و فکر و خیال زیاد به قدری اذیتش کرده بود که بلافاصله به خواب رفت، خوابی که دوست نداشت هیچ وقت تمام شود. مشتری ها زیاد شده بودند و همهمه و سرو صدای زیادی باعث شد که از خواب بیدار شود. نمی دانست چقدر خوابیده نیم ساعت، یک ساعت یا… فقط احساس می کرد که هنوز باید بخوابد. همین طور که آبی به صورتش زد از حمّامی خواست برایش کاسه آب یخی بیاورد.

کاسه را تا آخر سر کشید سلام بر حسینی گفت و کاسه را برگرداند. تازه به یادش آمد که تنها هدفش از آمدن به حمام این بود که تنی به آب بزند و کیسه ای بکشد و اگر هم کسی مشت و مالی می داد که چه بهتر.

ابراهیم از شخصی که در چند قدمی اش بود، خواست تا پشتش را کیسه کند، آن شخص قبول کرد، سفید آب را روی کیسه کشید و به آرامی مشغول شد.

خستگی آرام آرام از تن ابراهیم بیرون آمد دیگر آدم های حمام هر یک به کار خودشان مشغول بودند ولی ابراهیم می دید که گاه گاه به او اشاره می کنند و می خواهند چیزی به او بگویند.

ابراهیم متوجه چیزی نمی شد با خودش فکر کرد: یعنی اینها چه چیزی می خواهند بگویند که اینهمه ایما و اشاره می کنند؟ دیگر تقریباََ همه حمام بدون سرو صدا ولی با هدف به ابراهیم اشاره می کردند که نگذارد آن مرد به کارش ادامه دهد. کریم حمامی که تازه از جریان با خبر شده بود با عجله به سمت ابراهیم آمد و گفت: خجالت نمی کشی که از امام عزیز شیعیان خواسته ای مشت و مالت بدهد و کیسه ات بکشد؟

انگار تمام دنیا بر سر ابراهیم خراب شده بود ناراحت و پشیمان به دست و پای امام رضا (ع) افتاد. به شدت از کار خود عصبانی شده بود و مدام عذر خواهی می کرد. از اینکه اینهمه وقت، امام را نشناخت و این چنین حاجت بی ادبانه ای را به امام گفته، ناراحت بود.

اما امام عزیزمان بدون توجه به عذر خواهی های ابراهیم او را دلداری می داد و مانند یک دوست و پدری مهربان از او دلجویی می کرد. ابراهیم عذر می خواست و امام همچنان او را کیسه می کشیدند.