بهترین راه همین است

بهترین راه همین است. جز این هیچ کسی نمی تواند کمکی به من بکند. همه راه ها را امتحان کرده ام. به یقین، او بهترین و بیشترین کمک را به من خواهد کرد. فقط چاره اش همین است. مطمئنم که جواب می دهد، مطمئنم. این حرفها ورد زبان اسماعیل شده بود. دائم آن را تکرار می کرد و درکوچه و برزن به راه می افتاد. مردم گمان می کردند که اسماعیل دیوانه شده و شدت تنگ دستی او را به این روز در آورده است، اما اسماعیل بی توجه به مردم با خود مدام از کسی حرف می زد و تنها راه حل را از او می خواست.

چند وقتی بود که فقر ونداری اسماعیل نقل مجالس همه اهل شهر شده بود. اسماعیل هرجا می نشست از بیچارگی و فلاکت خود می گفت و از دوست و غریبه تقاضای اندکی پول برای گذران زندگی می کرد. دیگر همه شهر از وضعیت رقت بار او آگاه شده بودند و قصه فقر و بیچارگی او زبان به زبان از اهالی شهر
می گذشت. اما انگار اسماعیل به تازگی راه حلی پیدا کرده بود و خوشحال از این ماجرا دنبال شرایطی بود تا راه حل خود را عملی کند. همه از او چاره کار را شنیده بودند. بارها گفته بود که تنها یک نفر می تواند گره از مشکل بزرگ من باز کند.

یک روز صبح هنگامی که امام حسن عسگری علیه السلام از کوچه ای در حال عبور بودند به ناگاه متوجه شدند که اسماعیل ابن محمد که حالا دیگر آوازه شهرت او تمام شهر را فرا گرفته بود، سر راه ایشان با وضعیت رقت باری روی زمین نشسته است.

همین که امام علیه السلام خواستند از کنار او رد بشوند اسماعیل به ناگاه زبان به شکایت گشود و گفت: آقا به من کمک کنید. شما را به خدب به من بیچاره و فقیر و مفلوک کمک کنید. نه غذا دارم و نه لباسی. دریغ از یک درهم، حتی یک درهم ناقابل تا این زندگی را بگذرانم، شما را به خدا کمکی بکنید، کمک کنید. امام همین طور با نگاهی آمیخته به تامل اسماعیل را نگاه می کردند و اسماعیل همچنان به درخواست خود ادامه می داد.

_آقا شما را به خدامن بیچاره ام یک پول ناچیز هم ندارم شمارا به خدا از این فقر نجاتم بدهید اما امام همین طر با تامل و صبر به اسماعی نگاه می کردندو هیچ نمی گفتند و اسماعیل همین طور به التماس و درخواست خودش ادامه می داد تا اینکه امام فرمودند: چرا یان طور بر تقاضایت اصرار داری ای اسماعیل ابن محمد؟

_برای اینکه شدت فقر روگرم را تباه کرده گرسنگی و نداری ممکن است دینم را هم به باد دهد!!

اسماعیل همین طور التماس می کرد و امام با مهربانی نگاهش می کردند تا اینکه امام فرمودند: به راستی تو فقیر و بی پولی، آیا می خواهی تو را از آنچه از من و مردم این شهر پنهان می کنی آگاه سازم؟

آیا رسوایی را بر صداقت ترجیح می دهی؟ اسماعیل که متعجب شده بود همچنان حرفهای همشگی خود را بازگو می کرد و توجهی به فرمایش امام نمی کرد.

امام فرمودند: اسماعیل تورا از لطف خود محروم نمی کنم و آنچه می خواهی به تو می دهم اما بدان آن روز که محتاج پولهایت شدی دیگر نمی توانی از آن پولی که پنهان کرده ای بهره مند شوی!!

اسماعیل مبهوت و حیران از اینکه رازش اینگونه برملا شده دیگر سخنی نگفت و با چشمانی بهت زده حضرت عسگری را نگاه می کرد و هیچ کس از این ماجرا خبری نداشت. تنها اسماعیل بود که راز پولها را
می دانست، او دویست اشرفی دفن شده را برای روز مبادا کنار گذاشته بود اما علم غیب امام بر هیچ چیز و هیچ کسی پنهان نیست و ایشان بر تمام اعمال و رفتار ما آگاهند. امام بزرگوارمان به غلام خود فرمودند: که هرچه مال به همراه دارد به اسماعیل بدهد و غلام نیز صداشفی به اسماعیل داد. اسماعیل که همچنان بهت زده بود پول را گرفت و حتی نتواست تشکری کند. زمان گذشت و روزگاری که سختی و مصیبت بر اسماعیل وارد شده بود، به سراغ دفینه پنهان در خاک رفت و با کمال حیرت اثری از دویست سکه اشرفی ندید. چرا که فرزند او از راز پنهان کردن سکه ها با خبر شده بود و به دور از چشم پدر پولها را برداشته و فرار کرده بود.