احترام پرندگان

در خانه با شدت کوبیده می شد. خادم، دوان دوان سوی در دوید. در را که باز کرد با فرستاده مخصوص خلیفه روبرو شد. باز اذیت و آزاری جدید در راه بود. زیرا هر وقت او را ملاقات می کرد نشانه آن بود که حاکم  خواب و خیالی در سر دارد. فرستاده خلیفه حامل سلام خلیفه به امام بود و امام را به کاخ خلیفه دعوت کرد. 

متوکّل برای خود کاخی بنا کرده بود که در آن پنجره هایی داشت و در پشت آن پنجره ها پرندگان خوش آواز از تمام نقاط جهان در آن گرد آورده بود. هنگامیکه تمام آن پرندگان باهم شروع به خواندن می کردند سر و صدای زیادی در کاخ به گوش می رسید. طوری که افراد در حال گفت و گو صدای همدیگر ا نمی شنیدند.

روزی متوکل برای این که امام را مورد اذیت و آزار بیشتری  قرار دهد به این فکر افتاد که امام را به کاخ خود دعوت کند. و از ایشان سوالی  بپرسد و هنگامیکه امام شروع به سخن گفتن می کنند، پرندگان با سر و صدای  بسیار مزاحم سخنان امام شوند و از این موضوع او خوشحال شادمان گردد.

پس امام را دعوت کرده و امام نیز پذیرفت. روز موعود فرا رسید و امام در کاخ متوکل حاضر شدند. بعد از اینکه از امام پذیرایی به عمل آمد، ابتدا متوکل از امام اجازه خواستند که سوالی از ایشان بپرسند و امام اجازه دادند. هنگامیکه متوکل شروع به سخن گفتن کرد، همچنان قصر پر از سر و صدای پرندگان خوش آواز بود و هنگامیکه نوبت به پاسخ امام رسید، امام علیه سلام لحظه ای درنگ کردند و در این هنگام بود که قصر در سکوت عجیبی فرو رفت و این سکوت تا انتهای پاسخ امام ادامه داشت. هنگامیکه امام پاسخ به سوال را دادند و از کاخ متوکل خارج شدند دوباره پرندگان شروع به خواندن و سر و صدا کردند. از این موضوع متوکل بسیار ناراحت شد.