اجری عظیم تر

مدّتها بود که فقر و نداری را تحمّل می کرد. چون می دانست خداوند وعده پاداشی عظیم به صبر کنندگان داده است، مصیبتِ بی چیزی را با جزای خداوند به صابران تعویض کرده بود.

در پی راه چاره بود که خانواده خود را نیز بر این صبر و تحمل با ثواب متقاعد کند. شاید ماهها بود که غذای کاملی به خانه وی وارد نشده بود. دیگر خود را به این وضعیت عادت داده بود امّا وضعیت خانواده اش را نمی توانست تحمّل کند. آنان صبر وی را نداشتند.

از طرفی باید آبروداری نیز می کرد. طلبکاران مطالبه پول خود را از وی می کردند و او را در وضعیت بدی قرار داده بودند.

وقتی به مقدار پولی که وی را از آن وضعیت نجات می داد فکر می کرد، فوراً منصرف می شد و راه حلّی برای خود نمی یافت: 200 درهم برای طلبکاران، 200 درهم وسایل مورد نیاز زندگی، و 100 درهم نیز برای زندگی متوسطی که تا مدّتی آنها را بی نیاز سازد. اما پسر او نیز آرزوهایی داشت، مرکبی هم برای اداره امورش  به قیمت 100 درهم، 100 درهم برای هزینه سفر  به شهر جبل که شنیده بود در آنجا  کار پر در آمدی  وجود دارد.

اگر سالها هم کار می کردند تصوّر داشتن مبلغ 800 درهم برای ایشان جز تخیّلی پوچ، چیز دیگری نبود.

انگیزه ای که وی را به سمت شهر سامرّا کشاند، چیزی نبود جز اینکه امام عسکری علیه سلام در آنجا  سکونت داشت و تنها در دلش خطور کرده بود که راه نجات وی رفتن به آنجا می باشد.

او و پسرش، سرگردان و حیران در کوچه های سامرّا بدنبال خانه امام بودند و از طرفی به علت وجود زیاد ماُ موران خلیفه نمی توانستند از کسی سئوال کنند.

پس از طی کردن چند کوچه، از دور پیرمردی را دیدند که به سمت آنان می آمد. برق امیدی در دل مرد روشن شد. گویا آن پیرمرد از گمشده وی خبر دارد. قدمهایش را تند تر کرد تا خود را سریعتر به وی برساند. وقتی به او رسید سلام کرد و جواب شنید. جمله دیگری نداشت که بگوید، و تنها نگاه خود را به سوی پسرش کرد و منتظر شد تا او چیزی بگوید ولی او نیز ساکت ایستاد. پیرمرد خطاب به وی نمود و گفت: “علیّ بن ابراهیم و پسرش محمّد شما هستید؟!” از طرفی متعجّب از اینکه وی نام آنها را از کجا می داند و از طرف دیگر برق امیدی که در دل وی روشن شده بود، به وی جرأت بیشتری داد و گفت: بله من علیّ بن ابراهیم و این فرزندم محمّد است. پیرمرد گفت بدنبال من بیائید. و آنان بدون اینکه سؤالی کنند با اشتیاق تمام بدنبال وی روان شدند. پس از اینکه مدّت کوتاهی راه رفتند، به در خانه ای رسیدند و پیرمرد در زد. در باز شد و آنان به درون خانه رفتند.

صدای چند نفر  که  در داخل اتاقی نشسته بودند توجّه مرد رابه خود جلب کرد و از بین صداها نام امام عسکری علیه السلام را تشخیص داد و تازه فهمید که به چه خانه با برکتی پا گذاشته است.

با ادب و احترام وارد شد و امام با خوشرویی تمام جواب آنان را داد و دستور داد برایشان غذا بیاورند و آنان که بشدت گرسنه بودند نشستند و در هم سفرگی آن گرامی با اشتهای زیاد غذایشان را خوردند و کمی استراحت کردند.

آنوقت امام رو به مرد نموده و فرمود: “ای علی بن ابراهیم چه شده؟ چرا زودتر نزد ما نیامدی؟”

مرد گفت ای پسر رسول خدا، خجالت می کشیدم که برای چنین کاری به نزد شما بیایم.

امام کیسه ای پر از پول جلوی وی گذاشت و فرمود: “ای علی، در این کیسه پانصد درهم است،  200 درهم برای طلبکارانت، 200 درهم برای خرید لباس و وسایل منزل و 100 درهم را هم برای مخارج آینده ات کنار بگذار.” آنگاه رو به پسر کرد فرمود: “ای محمد این 300 درهم، با 100 درهم آن وسایل زندگی فراهم کن و با 100 درهم اسبی بخر اما به دیار جبل نرو! اگر میخواهی کار کنی بهتر است به سورا بروی که در آنجا وضع بهتری خواهی داشت”

این مرد  تذکر معلم:

آنچه که بر  علیّ بن ابراهیم و فرزندش محمّد گذشته بود، انگار رؤیایی بود که به سرعت و بدون اینکه انتظار داشته باشند بر آنان گذشت و اکنون که خود را در شهرشان و در خانه خود می دیدند، آنان را متذکّر ساخت که بهترین راه و بالاتر از صبر بر مصائب، رجوع به امام زمانشان است که هیچیک از احوالات شیعیان بر وی پوشیده نیست و اجر عظیمی که همانا دیدار امام می باشد نیز برای آنان نوشته شده بود.