آموزگار زندانی

در مدت زندگی امام حسن عسگری چهار نفر از خلیفه های عباسی بر سر کار آمدند و رفتند. همه اینها ستمکار و ظالم بودند و از امام عسگری می ترسیدند. ترس آنها این بود که مردم پای صحبت های امام بنشیدند و حرف های آن حضرت را گوش کنند. برای همین امام را به شهر سامرا برده و در خانه ای زندانی کرده بودند. گاهی هم که ترسشان بیشتر می شد امام را به زندان می انداختند.

یک بار وقتی خلیفه دستور داد تا امام را به زندان ببرند، چند نفر از نزدیکان و درباریان خلیفه پیش رئیس زندان رفتند. رئیس زندان سامرا مردی بود به نام صالح. نزدیکان خلیفه به صالح گفتند: حتما می دانی که حسن عسگری تا چه حد با خلیفه دشمنی دارد، اگر می خواهی خلیفه از تو راضی باشد باید نسبت به حسن عسگری بیشتر سخت گیری کنی. کاری بکن او در زندان از بین برود و خلیفه از دست او راحت بشود.

صالح فکری کرد و بعد دو نفر از سنگ دل ترین مامور هایش را صدا زد و گفت: این علوی را به شما می سپارم.

صالح می دانست که این دو مامور، آدم های خشن و بی رحمی هستند و حتما امام عسگری را چنان اذیت و آزار می رسانند که از بین برود. مدتی گذشت تا اینکه روزی از روزها دوستان  خلیفه پیش صالح آمدند و گفتند: راستی حال زندانی ات چه طوراست؟ چیزی که از تو خواستیم انجام دادی؟

صالح گفت: من به دستور شما عمل کردم و دو نفر از بی رحم ترین مامورهایم را مراقب او گذاشتم. حالا اگر دلتان می خواهد بیایید با هم برویم ببینیم زندانی در چه حال و روزی است.

درباریان همراه صالح به زندان رفتند و از دریچه کوچکی که مخصوص رئیس زندان بود توی زندان امام را نگاه کردند. امام حسن عسگری در حال نماز بود. آن دو مامور هم در کنار او ایستاده و نماز می خواندند!

همه تعجب کردند. حتی نزدیکان خلیفه از دست صالح عصبانی شدند و فکر کردند که صالح کوتاهی کرده است.

صالح مامورهایش را صدا زد. مامورها به اتاق او آمدند. صالح گفت: شما را فرستادم تا این زندانی را اذیت کنید رفته اید در کنار او نماز می خوانید؟

مامورها گفتند: ماهیچ بهانه ای برای اذیت و آزار او نداریم. او همیشه در حال نماز است. هرگز چیزی از ما نمی خواهد. تمام روزها را روزه می گیرد و شبها تا صبح بیدار است و عبادت می کند. هیچ وقت اعتراض نمی کند، صدایش را بالا نمی برد. هرگز کاری به کار ما ندارد. ما چه طور او را اذیت کنیم؟

به علاوه وقتی به او نگاه می کنیم، انگار به پیامبر نگاه کرده ایم. رفتارش مثل فرشته های خداست. چه طور می خواهید در مقابل این شخص تغییر نکنیم و رفتارمان عوض نشود. ما دیگر آن آدم های سابق نیستیم! صالح به فکر فرو رفت. دیگر حرفی برای گفتن نداشت. نزدیکان خلیفه هم رفتند تا خبر این اتفاق را برای خلیفه ببرند.