آداب معاشرت

مهدی با رضا، پسر خاله اش همینطور می گفتند و می خندیدند. خیلی وقت بود که یکدیگر را ندیده بودند. از آخرین باری که مهدی به همراه پدر و مادرش به اردبیل و دیدار خانواده رضا رفته بودند حدود شش ماه می گذشت و حالا فرصت مناسبی بود که مهدی دلی از عزا در آورد.

رضا از اردبیل و آب و هوای سرد آنجا می گفت، از اینکه بالاخره توانسته با بچه های محل تیم فوتبال گل کوچکی تشکیل بدهند و با محله های دیگر مسابقه بدهند و مهدی از مدرسه و بچه ها و معلم ها می گفت. حرف ها و خاطرات آنقدر گرم شده بود که از همه جا بی خبر شده بودند، حتی مهدی صدای پدرش را بعد از چند بار، شنید و همچنان گرم خنده و شوخی بود.

اذان ظهر شده بود و وقت نماز و ناهار خوردن بود. مهدی همین طور که با رضا صحبت می کرد و خاطره
می گفت، بلند گفت: مامان ، مامان، گشنمه ناهار و کی می آری؟ و بدون اینکه منتظر جواب بماند ، همچنان به گپ و گفت خودش ادامه داد. مادر چند بار بچه ها را صدا زد و از آنها خواست سفره را بیندازند. اما انگار نه انگار. حسین آقا پدر رضا هم که حسابی گرسنه اش شده بود، مشغول پهن کردن سفره شد. پدر مهدی با دیدن اینکار، ناگهان فریاد زد گفت: حسین آقا! حسین آقا! تو را و خدا نکن اینکار رو. چوبکاری نکن ما رو….

حسین آقا که مشغول بود گفت: آقا این چه حرفیه ما و شما نداریم. یا علی، بذار سفره رو بندازیم که روده کوچیکه، بزرگه رو داره یواش یواش میل می کنه. پدر مهدی همچنان قصد داشت حسین آقا را از اینکار منصرف کند و خودش کار را انجام دهد. پدر مهدی که یک سر سفره را گرفته بود و سر دیگر سفره در دست حسین آقا بود، دائم مهدی را صدا می زد و می گفت: مهدی نذار مهمونها کار کنن، آی مهدی جان پاشو بابا جان: و همینطور سفره را می کشید.

یواش یواش، مسابقه طناب کشی بین دو پدر خانواده شکل طبیعی خودش را گرفته بود و هر کدام از رقبا تلاش می کردند که فاتح جنگ شوند. مهدی و رضا هر کدام پدرشان را تشویق می کردند و اوضاع به شدت دیدنی شده بود. بالاخره مسابقه به نفع صاحب خانه ، تمام شد و بساط قرمه سبزی پهن شد.

پدر مهدی، که اصلا نگذاشته بود، مهمانها دست به سیاه و سفید بزنند، موقع خوردن ناهار گفت: یه شب امام رضا علیه السلام مهمون داشتند و مشغول صحبت کردن بودند. در همین حال، تنها چراغ کوچکی که این مهمانی کوچک را روشن کرده بود، خراب شد و آرام آرام نور خودش رو از دست داد. مهمون امام خواست چراغ رو بر داره و اگه توانست تعمیر کنه که امام اجازه نداد و فرمودند: ما گروهی هستیم که مهمانان خودمان را به کار نمی گیریم. همینطور که پدر ، داستان را تمام کرد. مهدی سرش را پایان انداخته بود و هیچ نمی گفت.